تبليغاتX
خاطرات هستی

سلام دوستای خوبم

یه خبر دست اول

من دانشگاه قبول شدم

کارشناسی اصفهان

تو مرحله تکمیل ظرفیت

حالا فردا هم کنکور دانشگاه آزاد دارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 9:50 توسط هستی |


سلام
یه سلام سرد پاییزی به دفتر خاطراتی که خیلی کم میرم سراغش و بهش سر میزنم .
یه زمانی بود ما پشت سرهم خاطره می نوشتیم هر روز خاطره ی همون روز ( حدود چند سالی میشد ) اما الان چی ؟
الان یه چند وقتی هست که دیگه نه حوصلشو دارم و نه اینکه مثل قبل قشنگ و پرمحتوا می نویسم .
انگار داره کم کم نوشتن و خاطره نویسی محو میشه و میره کنار .....
خلاصه امشب بعد از عمری وقتمو در اختیار قلم و کاغذ گذاشتم و هرچی به ذهنم می آید رو می نویسم .
امشب 15 /8 / 87 ساعت 11 شبه و من حدود 2 هفته ای میشه که درگیر درس و به قول بچه ها خر خونی ( دارم میخونم واسه دانشگاه آزاد )
راستی غیرانتفاعی هم قبول شدم ( کارشناسی قشم ) ولی به خاطر راهش که یه خورده دور بود و سخت و بد مسیر بود نرفتم و الان با عزمی راسخ ( البته نه خیلی ) مشغول خوندن واسه کنکور آزاد هستم و حدودا ۴۰ روزه دیگه وقت دارم  زمان زیادی نیست شاید ۲ الی ۳ کتاب تخصصی رو بتونم  تست بزنم
همینم خوبه توکل به خدا تا ببینیم اون چی میخواد
ولی اگه این دانشگاه خراب شدمون ۲۰ صدم معدلم رو بهم میداد (معدل ۱۸ میشد) و جز فارق تحصیلان ممتاز کاردانی میشدم و بدون کنکور وارد دانشگاه میشدم  و دیگه نیازی هم به این خرخونی های مجدد نداشت .
توی این چند مدت خدا رو شکر اصلا بیکار نشدم تابستون که کارآموزی بودم و بعدشم درگیر پروژه و بعد هم درس و دانشگاه .
توی این پست میخوام خلاصه ای از پروژه ای که کار کردم رو بنویسم :
 
 
موضوع پروژه ی من تجزیه و تحلیل صورتهای مالی بانک پارسیان طی سالهای ۸۴ الی ۸۶ بود .
روشی که من واسه این پروژه انتخاب کردم توصیفی و از نوع پیمایشی بودش و هدف آن توصیف شرایط موجود و پدیده های مورد بررسی است که همین به فرایند تصمیم گیری هام کمک می کرد .
جمع آوری اطلاعات از طریق کتابخانه ای - سیستمی ( اینترنت ) و میدانی بود .
مدت زمانی که من صرف جمع آوری و تجزیه و تحلیل و به طور کلی آماده کردن این پروژه کردم ، حدودا (۲) ماه بود .
 
 
خلاصه ای از تاریخچه و فعالیت های بانک :
 
بانک پارسیان به عنوان بانک خصوصی غیردولتی در مورخه ۱۵ / ۶ /۸۰ شروع به کار و در اداره ثبت شرکتها به ثبت رسید و مجوز فعالیت هم از بانک مرکزی گرفته و شعبه اصلی آن در تهران - بلوار کشاورز است . تعداد ۱۳۵ شعبه دارد که ۶۸ شعبه در تهران و ۶۷ شعبه ی دیگر در شهرستانها است .
فعالیت اصلی بانک در تمامی عملیات و معاملات بازرگانی - خدماتی - بانکی و .....
مبنای تهیه صورت های مالی ( بهای تمام شده ) است .
بانک پارسیان به عنوان اولین بانک خصوصی و در بین بانکهای دیگر رتبه ی هشتم را داراست .
فعالیت های دیگر بانک پارسیان در زمینه های  منابع مالی و اعطای تسهیلات است .
 
خدمات بانکی :
ریالی : کارتهای بانکی - اعتباری و کارتهای نقدی و هدیه
ارزی : خرید و فروش ارز- ضمانت نامه ها و حواله های ارزی و اعتبارات اسنادی
 
سرمایه گذاری بانک پارسیان در محدوده ی قوانین و مقررات بانک مرکزی است که در اوراق مشارکت - سهام شرکتهای بورسی و سهام شرکتهای غیر بورسی .
هدف آن از سرمایه گذاری در شرکتهای بورسی کاهش ریسک نقدینگی و افزایش بازدهی است .
 
اثرات اقتصادی  اجتماعی فعالیت های بانک پارسیان :
جذب نقدینگی - اشتغال مستقیم - تسهیم منافع مالی و حرکت در جهت توسعه ی برنامه ی چهارم
 
تجزیه و تحلیل و مقایسه ی نسبتها :
از مقایسه ی نسبت های نقدینگی نتایجی حاصل شده است و بیانگر این است که روند سرمایه در گردش بانک در طول ۳ سال متوالی مطلوب ترین روند رو داشته و افزایش یکنواخت وهماهنگ با عملیات بانک نشانه ی سیاست مالی خوب مدیران است .
 
نسبت آنی نشان میدهد که بانک در مجموع از قدرت نقدینگی خوبی برخوردار است و دارایی های آنی و سریع تقریبا برابر بدهی های جاری هستند .
 
اما نسبت جاری از متوسط صنعت خیلی پایین است و این نشان میدهد که بانک ممکن است در بازپرداخت بدهی هایش با مشکل مواجه شود و از اعتماد و اعتبار بستانکاران کاسته شود و در اینجا بانک باید استحکام مالی خود را محکم و مطلوب تر سازد .
پیشنهاد هایی که من در این زمینه دادم این بود که بانک سیاست هایی را اتخاذ کند که دارایی هایش را از طریق فروش اوراق بهادار یا سرمایه گذاری کوتاه مدت درسهام افزایش و یا اینکه سعی کند میزان بدهی های کوتاه مدتش را کمتر کند .
 
بررسی نسبت های فعالیت نشان میدهد که در این دوره ی مورد بررسی کارایی و درآمد مطلوب بوده و روند گردش حسابهای دریافتنی روندی نسبتا افزایشی رو داشته و دوره ی وصول مطالبات هم مطلوب بوده و مطالبات خیلی سریع و در حدود ۱۴ روزه به دست بانک رسیده و در مجموع این نسبت رضایت بخش بوده .
 
اما نسبت گردش مجموع دارایی ها خیلی پایین بوده و این نشان میدهد که بانک متناسب با دارایی هایی که سرمایه گذاری کرده ، کار و فعالیت نکرده و دارایی ها در ایجاد درآمد به نحوی موثر نبودند .
بررسی نسبت های سودآوری نشان میدهد که بانک روند سودآوری داشته و سودآوری بانک به دلیل افزایش قیمت فروش سهام و عدم افزایش هزینه های فروش سهام بوده و این روند بیانگر این است که بانک در حفظ سودآوری و کنترل هزینه های اداری و عملیاتی موفق بوده .
 
از مقایسه ی بازده حقوق صاحبان سهام درمی یابیم که این نسبت هم به مراتب بالا بوده و سودی که بانک به صاحبان سهام عادی میدهد بالا است و یکی از دلایل رشد بازده حقوق ،افزایش حاشیه ی سود بانک است واین نشان میدهد که سرمایه گذاری در بانک افزایش ثروت سهامداران را در پی خواهد داشت .
 
بازده مجموع دارایی ها هم که ( میزان سود خالص به ازای هر ریال سرمایه گذاری در دارایی را نشان میدهد ) متوجه می شویم که این نسبت هم خیلی پایین است و نشان میدهد که دارایی ها برای کسب و کار و فعالیت به کار گرفته نشده و استفاده ی بهینه ای از دارایی ها صورت نگرفته است و یکی از دلایل پایین بودن این نسبت ، نتیجه ی پایین بودن گردش مجموع دارایی ها است .
از بین کل نسبتهایی که تو این پست نوشتم ، نسبت های اهرمی و نسبت های ارزش بازار هم بود که در اینجا به خاطر کمبود وقت نیاز ندیدم بنویسم .
این خلاصه ای از پروژه ام بود که در پایان تحصیلات دوره ی کاردانی روی اون کار کردم .
 
موفق و پیروز باشید دوستای خوبم .........
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:40 توسط هستی |


سلام
هستی بازم اومد این دفعه بعد از یه غیبت طولانی
چه خبرا ؟ خوب و خوش و سلامت هستین انشالله ؟
من حدود ۲ هفته ای میشه که از مشهد اومدم از طرف دانشگاه رفته بودم  ( هدیه رتبه اول ها )
فعلا این روزها درگیر کارورزی و پروژه ی انجام نداده هستم
پروژه ام رو هیچ کاریش نکردم اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم ؟
خدا کنه تا آخر تابستون بتونم انجامش بدم که حداقل اگه دانشگاه قبول شدم بتونم برم .
راستی امتحان کارشناسی هم دادم . همین طوری الکی نخونده رفتم سرجلسه سوالها بد نبود اگه خونده بودم احتمال داشت  که قبول شم
 
خلاصه بگذریم
 
هم اتاقی برس به دادم اونی که دل و دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم
 
اینها جملاتی هست که خیلی وقتها که دلم واسه تک تکشون تنگ میشه با خودم زمزمه میکنم
 
ترم چهار هم تموم شد و چقدر زود گذشت و باز هم گذشت و این دفعه واسه همیشه گذشت و رفت و شاید دیدار با دوستان تا قیامت به طول انجامد و یا ........
بازم میخوام یه سری از خاطرات رو مرور کنم و این دفعه فقط واسه بچه ها و هم اتاقی هام می نویسم
 
مدت کمی از اولای این ترم گذشته بود که بچه هامون شاعر هم شده بودن شعر های جالبی با نام مستعار رعد و برق که کاری از فهیمه و نغمه جون با همکاری فرخنده ...
 
برق نیست و کامپیوتر ها خاموش اند و بچه ها خسته
ما گشنه ایم و دیگرهیچ
 
استاد( م ) درس میدهد بسیار          و کفتارهای خسته چشم به راه یک فرصت
به به  به به  از این همه اشتیاق و این همه علاقه و دیگر هیچ  
 
منو تو اینجا دوتایی تنها           آرش استاد وای که افتاد          به به  به به
نیشمون بازه سرمون نازه پس سرونازه عشقمون تازه اون داره می تازه  البته تکتازه
 
نسرین آنجاست تو فکر کلاسه            کلاس اینجاست و به به چه باکلاسه
 
 شبی که برقها رفته بود و ما با نور شمع به سر بردیم
 
خاطره یک روز مثلا پرکار
امروز دوشنبه هست و همین الان فاطمه ترانه ی هستی رو برام بلوتوس کرده
(  حالا هستی  هستی تو  میشه عشقو خودتو یادم بدی قلبم واسه دیدن تو لرزیدو هی میگفت نرو ........ )
 
تازه از کلاس تربیت بدنی اومدیم امروز امتحان دراز نشست و دو ۴۵ متر داشتیم .
همین الان فرخنده تخم مرغ درست کرده و ما هم یه لقمه می خوریم و ته بندی میکنیم .
ماریا با ظرفهای شسته وارد اتاق میشه طبق معمول با غرولند وارد میشه
 لیلا مشغول جمع آوری و آماده کردن ژتون غذای هفته ی بعد هست
نرگس مشغول خوندن کتابه
زهرا و فاطی که امروز نوبتشونه مشغول آشپزی هستن( درست کردن نهار ظهر)
راستی امروز بعد از چند روز آب اومد ... بی آبی خیلی سخته خیلی بده ...
اینجا اکثر روزا آب قطع میشه ....
یه روز بود آقا از کلاس اومدیم و هندونه هم زدیم تو رگ و بعد دیدیم آب نیست حتی واسه خوردن وشستن دستها هم نبود چه برسه به دستشوییییییییییییی
تا شب مردیم بی آبی زده بود به سرمونو مثل دیوونه ها نشسته بودیم وشعر میخوندیم مسخره بازی در می آوردیم  تا کمی از فکر بی آبی و دستشویی رفتن بیرون بیاییم
 
الآن ساعت ۱ ظهر هست و منو نغمه و نرگس و فرخنده داریم کف اتاق تمرین پرش میکنیم
خدا رو شکر انگاری من از همه بیشتر می پرم( ۱/۸۰ )
من الان با کفش  کف اتاق نشستم و دارم خاطره مینویسم البته فکر نکنین کفش ها از اون کفشهای باشگام پوشیدم .
خیلی گشنمه هنوز غذا آماده نشده ؟؟؟
wow غذا قرمه سبزیه . ایول
اول نماز بعد غذا
سفره پهن میشه و ۸ تا آدم گشنه منتظرن تا زهرا و فاطی غذا رو بیارن ...
خلاصه طبق معمول بعد از خوردن غذا  زود کناره گیری میکنیم از سفره تا هر کس آخر از همه تموم کرد اون سفره رو جمع کنه ( شوخی کردم این کار رو به خاطر خنده و مسخره انجام میدادیم)
بعد از خوردن غذا هم طبق معمول همیشه همه افقی میشن منظور از افقی شدن یعنی میخوابن 
 
ساده اما صمیمی
 
 یکی دیگه از دیوونه بازی هایی که تو خوابگاه انجام میدادیم
 
یه شب ساعت ۱۲:۳۰ الی ۱ بود که زهرا چادر مشکی رو انداخته بود روش  به طوری که هیچ جای اون حتی صورتش هم پیدا نبود و میرفت دم در اتاقها در میزد و وقتی بیچاره بچه ها در رو باز میکردن زهرا با صدایی وحشتناک می پرید تو اتاقشون و می ترسوندشون 
بیچاره بچه ها از وحشت جیغ می زدنو نمیدونستن چیکار کنن فکرشو کنین ساعت ۱ نصف شب یکی بیاد در بزنه و تو هم با خیال تخت بری در رو باز کنی و با این صحنه وحشتناک رو به رو بشی  خیلی باحال بود
بدبخت بچه ها هر چی از دهنشون در می اومد و میگفتن و ما هم از  خنده کف سالن غش میکردیم
خلاصه یه دفعه سرپرست اومد بالا و اسامی اتاق ما رو لیست کرد که بره کمیته انضباطی و ما هم اول فکر کردیم شوخی میکنه آخه ما با سرپرستها هم پایه بودیم
اولش عین خیالمون نبود اما بعد که دیدیم قضیه جدی شده به اصرار و التماس افتادیم 
 یکی از سرپرستها همیشه بهمون میگفت ۲۱۰ های لب گوری
آخه نه اینکه ما ترم آخر بودیم هر چی اذیت و آزار بود از ماها بود .....
 
فرداشب بعد از اون جریان
همه خواب بودن ساعت ۲ نصف شب بود اما من بیدار بودم و مشغول sms بازی بودم که یدفعه دیدم با صدایی مهیب و وحشتناک در اتاقمون رو میکوبن درست مثل زلزله
 
همه بچه های اتاق سیخ شدن  همه پریدیم بیرون تا ببینیم کی این کار رو کرده 
دیدیم بچه های اتاقهای دیگه هم از ترس این صدا اومده بودن بیرون و همه جمع شده بودن و در همین حین سرو کله ی سرپرست هم پیدا شد
 
بعد فهمیدیم بچه های دیگه تلافی اون شب رو در آوردن و خوب هم تلافی کردن
 
چه روزها و شبهای طلایی بود ....
حیف که زود گذشت ....
 
امتحان و استرس هاش
 
 این شعر رو با تمام وجودم و احساسم تقدیم میکنم به بچه های اتاق و بچه های کلاس  تک تکتون رو می بوسم
 
یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه میکرد
یاد دلتنگی چشمات که منو بهوونه میکرد
میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم
دل من هواتو کرده آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می دیدی بی تو من تنها ترینم
 
 
اینم واسه تنوع ( عکس داداشی )
 
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:3 توسط هستی |


سلام
هستی بازم اومد و میخواد با خاطراتش دستی به روی سر و وضع این وبلاگ بکشه . خیلی وقته به روز نکرده بودم انگاری چند سالی میشه خاک خورده
خوب از چی شروع کنم از چی بگم ؟  تاریخ  آخرین به روز رسانی این وبلگ درست واسه چند ماه پیش یعنی تابستونه درست قبل از شروع ترم 3 .
که این ترم هم با اون همه خاطراتی که داشت تموم شد و رفت مثل برق مثل باد با سرعت نور ....
 
 
قبلا گفته بودم که میریم تو خوابگاه جدید . اولین روزی که واردش شدم همش دعا میکردم با بچه های کلاس و هم رشته خودمون هم اتاقی شم که خدا رو شکر همین طور هم شد اتاق ما یعنی اتاق 206 تبدیل شد به یه اتاق گرم و صمیمی و باحال
206 هشت نفره بود . من و نرگس و نسرین و زهرا و فهیمه و فرخنده و ماریا و لیلا که بعد از یکی دو ماه نغمه جون هم به ما اضافه شد .
206 همه چیش به جا بود درس خوندناش تفریح هاش مسخره بازی هاش حتی خوردنی هاش .....
اتاق ۲۰۶ یه اتاق تو در تو هست که قسمت ورودیش مثلا حالش میزو صندلی و یخچال هست و وقتی میری تو 4 تا تخت دو طبقه گوشه های اتاق هست و یه زیرتلویزیونی با تلویزیون . با یه تراست و دو تا پنجره بزرگ .
من طبق معمول تخت بالا رو برداشتم .
 
نمایی از اتاق وقتی که دور از تختمون می خوابیدیم
 
ماه اول یعنی مهرماه خیلی طولانی شده بود شایدم به خاطر اونا بود .......
اولای ترم بود که ناخواسته داشتم وارد زندگی میشدم . ناخواسته یعنی به اصرار پدر و مادرم داشتم وارد یه زندگی میشدم که اصلا هیچی علاقه ای به این زندگی نداشتم حتی متنفرم بودم . هیچ آرامشی نداشتم اعصابم خورد بود بعضی شبها از فکر و ناراحتی خواب نداشتم ......
داشتن خونه و زندگی و ماشین وشغل و نمیدونم همه ی این کوفت و زهرمار هیچ وقت عشق و علاقه رو نمییاره ....
که پدرو مادرم به اصرار میگفتن عشق و علاقه بعدش به وجود مییاد . دوران خیلی وحشتناک و عذاب آوری بود
همش از خدای مهربون میخواستم که بهم یه آرامشی بده که با وجود خود خدا  به همه چی برسم
افکارم ذهنم همش درگیر بود اما با وجود دوستای خوبم  هم اتاقی های مهربونم و از همه مهمتر وجود خدای مهربون داشتم به آرامش می رسیدم .
همه چی رو واگذار کرده بودم به خدا و توکل کرده بودم به اون که خودش منو از این مخمصه ی زشت نجات بده .
خدا خدا رو شکر بعد از چند ماه فکر و ناراحتی و اعصاب خوردی بالاخره از این مخمصه خلاص شدم
 
 شاهکار بنده
وسطای ترم بود که امام زمان ازمون دعوت کرد که بریم جمکران .
 روز و ساعت حرکتمون چهارشنبه 30 /8/86 ساعت 2:30 بعد ظهر
صبح روز چهارشنبه منو زهرا آماده شدیم و رفتیم خیابون که پول برداشت کنیم و یه سری خرید کنیم
خیلی هول بودیم و زود با اولین تاکسی اومدیم و تو راه راننده اش میخواست سر صحبت رو با ما باز کنه .
راننده تاکسی پسر جوونی بود و پسرا هم که دیدین چقدر بد رانندگی میکنن؟ .
منو زهرا همین طور دستامون تو دست همدیگر و دعا میکردیم صحیح و سالم برسیم خوابگاه .
که درهمین حین بود که مامانم زنگ زد و منم همین طور داشتم باهاش صحبت میکردم و از رفتنمون به جمکران میگفتم که اونجا که رفتم واستون دعا میکنم و نماز زیارت به نیابت از شما میخونم .
که یکدفعه پسره برگشت و همچین با تعجب نگاه کرد .
مکالمه که تموم شد بهم گفت که اصلا بهت نمییاد نماز بخونی  گفتم مگه نماز خوندن به ظاهر آدما و اومدن و نیومدن آدما داره ؟ گفت خوب چرا تا حدودی ربط داره خلاصه صحبت رو کوتاه کنم و بعدش ازمون خواست که وقتی رفتیم جمکران از خدا واسش بخواهیم که سیگار رو ترک کنه . منم گفتم اگه اراده کنی میتونی .
 
اینم یکی دیگه از شاهکارای بنده
 
خلاصه به سلامتی رسیدیم خوابگاه و آماده رفتن به سوی جمکران شدیم .
ساعت حدودای 4 صبح رسیدیم حرم حضرت معصومه . یه حال عجیبی داشتم . هم دلشوره سفر و هم اینکه میخواستم دوست عزیزم یعنی یلدا ( صاحب وبلاگ شب شعر یلدا) رو از نزدیک ببینم . حس قشنگی بود .
بعد از رفتن زیارت و کلی دعا کردن برای همه و بعدشم واسه خودم اومدیم به استراحت گاه و یه استراحت مختصری کردیم و آماده ی رفتن به سخنرانی مکارم شیرازی شدیم .
 
حرم حضرت معصومه (قم)
 
از تو خیابونها و پاسازهای قم که رد میشدیم واقعا همه باکلاس بودن . همش فکر میکردم که قم چون شهر مذهبی هست آدماش هم همه مذهبی هستن و همه روحانی هستن اما این طوری نبود مثل اینکه همه جا همه نوع آدمی داره ......
راستی همون روز حسام نواب صفوی رو هم از نزدیک دیدم . قد بلند و خوشگل . واقعا هنرپیشه ها از دور داد میزنن و با بقیه فرق دارن ....
خلاصه از همه ی اینها گذشته روز آخری که میخواستیم بیاییم با یلدا قرار گذاشتیم که همدیگر رو ببینیم با هزار زحمت و اتفاقهایی که واسمون پیش اومد آخر موفق به دیدن همدیگر شدیم . چه لحظه ی قشنگی بود اونی که دو سال منتظر دیدارش باشی از نزدیک ببینیش . اون لحظه ای که منو یلدا کنار همدیگر بودیم خیلی زود گذشت . اتوبوسها آماده ی رفتن بودن و ما هم به اجبار از همدیگر خداحافظی کردیم .
 (( از خدا میخوام یه بار دیگه ببینمت البته این دفعه دوست دارم بیشتر پیشت باشم و بیشتر باهات حرف بزنم .......))
راستی یادم رفت خاطره ی جمکران رو بگم از همه چی گفتم به تجلی خانه ی پیغمبران
ساعت 12 شب رسیدیم جمکران  با دیدن گنبد سبز و زیباش واقعا آدم از این رو به اون رو میشه خیلی عجیب بود .
خود به خود اشکا سرازیر میشد . خدایا چه حس قشنگی بود چقدر دعا خوندیم چقدر دعا کردیم واسه بابا مامان و خواهر و دادشم
خلاصه اینم خاطرات زیبای جمکران .
 
جمکران 
امروز که دارم این خاطره رو مینویسم چهارشنبه ساعت ۲:۳۰ ظهره و گفتن ۲۰ کلاساتون شروع میشه اما ما نمیخواهیم بریم میخواهیم ۲۶ بریم .
طبق معمول میخواهیم بیشتر تعطیل باشیم و بیشتر خوش بگذرونیم
راستی این ترم هم با همون بچه های اتاق ۲۰۶ هستیم فقط اتاقمون از ۲۰۶به ۲۱۰ تغییر می یابد به این دلیل که میخواهیم ۱۰ نفره شیم با صمیمیت هر چه بیشتر و هر چه تمامتر  ( آمین )
راستی یه خبر خیلی خوب
این ترم رتبه اول (( حسابداری ترم ۳ )) شدم  با معدل ۱۸:۶۰
و بدترین و غم انگیز ترین خبری که این ترم شنیدم این بود که بابای فهیمه هم اتاقی من چند هفته پیش فوت شد  خدا بیامرزدش و روحش شاد .....
 
در آخر به یاد آّهنگ هم اتاقی و روزای خوب و شادی که ما در کنار هم داشتیم
هم اتاقی ببین چگونه سیل اشکم شده روونه
درد جانسوزم و به جز تو به خدا هیشکی نمیدونه  
 
نمایی از دروازه قرآن و برفاش بعد از قرنی
منظورم برف اومدنش بود
 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:18 توسط هستی |


به نام خداوند بخشنده ی مهربان
امشب 12 شهریور86 ساعت 10:30 شب است امشب یه جورایی بازم دلم گرفته . همین الان تو اینترنت بودم و با یکی از وبلاگ نویسا صحبت میکردم وقتی مشکلات مردم رو میبینم که از من بیشتر گرفتاری دارن مشکلات خودمو فراموش میکنم .
خوب بگذریم از این صحبتها من اومدم بنویسم تا کمی دلم باز شه تا کمی اون مشکلات خودمو فراموش کنم ....
این روزا همش مشغول دیدن فیلم هستم از فیلمهایی که ((( کیانو ریوز ))) توش بازی میکنه خیلی خوشم مییاد مخصوصا کنستانتین و وکیل مدافع شیطان .
راستی میخوام از عروسی دخترداییم بگم که میشه گفت بهترین شده بود ...
 
یکشنبه ساعت 1 ظهر قرار بود بریم آرایشگاه منو دو تا خواهرم . دو تا دختر جوون تو آرایشگاه بودن که یکیشون مسئول بود و اون یکی شاگرد بود .
اونی که شاگردش بود خیلی بی حال بود اصلا نمی تونست کار کنه پیش خودم گفتم اگه بخواد این واسمون کار کنه که هیچی شب میشه و عاقد خطبه رو میخونه .
اول فکر کردم که نکنه موادی چیزی مصرف میکنه که حالش این طوری هست حتی باورتون نمیشه خودشو هم به زور سرپا نگه داشته بود ...
خلاصه با هر زحمتی که بود موهای خواهرمو مدل fation درست کرد و الحق والنصاف با اون حال بدش خیلی خوب تونسته بود موهای خواهرمو مدل بده . اون یکی خواهرم هم خود مسئول آرایشگاه درست کرد و اونم واقعا کارشون عالی بود البته اینو بگم خواهرام خودشون خوشگل هستن دیگه واقعا محشر شدن .
خلاصه به موهای من که رسید دیگه نتونست طاقت بیاره و به دوستش گفت و زود رفت بیرون ...
اون حالش بد شده بود و داشت بالا می آورد ....
جریان رو از دوستش همون مسئول آرایشگاه پرسیدیم گفت که دیروز با خوردن قرص خودکشی کرده بوده !!!!
و خدا رو شکر زود رسونده بودنش بیمارستان و تونسته بودن نجاتش بدن مات موندم گفتم آخه واسه ی چی ؟ واسه چی خودکشی کرده علتش چی بوده ؟
گفت به خاطر همین قضیه دوست پسر و این چیزا گفتم یعنی یه پسر این قدر ارزش داره و مهمه که آدم دست به خودکشی بزنه ؟!!!
خیلی دلم واسه دختره سوخت . گفت ارتباطش با پسره از خیلی وقت پیش بوده و چند سالیه که با هم دوستن و پسره هم بهش قول ازدواج داده بوده البته همه ی پسرها همین طوری هستن همشون یه مشت نامرد کثیف
خلاصه بهش گفته بوده چون خیلی دوستت دارم و برای محکم کاری قضیه ی ازدواجمون باید اول با هم رابطه داشته باشیم تا دیگه مال خود خودم شی و بعد از اون من میام خواستگاری ....
دخترساده هم از بس پسره رو دوست داشته حرفشو قبول میکنه و کاری که نباید میشد اتفاق افتاده . پسره هم وقتی کارشو تموم کرده و خوب کیفشو برده .... بعد از چند وقت میگه اصلا خانواده ی من قبول نمیکنن که من تو رو واسه ازدواج بگیرم
دختره ساده و بدبخت هم از عاشق پسره بوده حتی حاضر نشده که بره ازش شکایت کنه . میگه من حاضرم حتی تا آخرش باهاش دوست بمونم اما هیچ وقت منو تنها نذاره
پسره هم وقتی می بینه این دختره تا این اندازه دوسش داره و اصل ول کن قضیه نیست و هر کاری می کنه از سرش باز نمیشه ..
بهش میگه برو بابا تو اصلا دختر نبودی و من اصلا چنین کاری باهات نکردم . وقتی دختره این حرفو می شنوه دست به خودکشی میزنه .
می بینین نامردی تا این حد ؟!!! یعنی آدم این قدر نامرد باشه و حالا جا بزنه و کاری که کرده بگه من نکردم و کار من نیست ؟!!
واقعا جامعمون کثیفه
اکثر پسرها شدن یه مشت آدم هوس باز کثیف و الاف تو خیابون . دست خودشون نیست جامعه باعث شده این طوری بشن !!!
واقعا متاسفم برای خودمون جامعمون و کشورمون .....
من قصد توهین به بقیه رو ندارم ولی نگید که پسرا این طوری نشدن ؟!!!! خودتون با چشم خودتون دارین می بینین که چقدر گرگهای کثیفی تو خیابون ریخته .
بیچاره دختری که تو خونه ی مادرش حتی تلفن هم جواب نمیداده الان وضیعتش این شده البته میدونم به خاطر تنگنای خانواده و آزادی کمی که بعضی خانواده ها به بچه ها میدن باعث چنین چیزایی میشه ....
من نمیخوام یه طرفه به این قضیه نگاه کنم و پسرا رو مقصر بدونم ولی اکثر دوستی و ارتباطهایی که دختر و پسر دارن واسه همین چیزا هست .
تا حالا کدومشون دیدین به ازدواج ختم شه تازه حالا گیرم به ازدواج ختم شد دوماه نشده طلاق میگیرن میرن .یعنی تا نری زیر یه سقف نمیتونی طرف مقابلتو بشناسی
میخوام بگم این جور دوستی ها بدرد نمیخوره .... جز اینکه یه ضرر خیلی شدید روحی هم برای دختر و هم واسه پسر داره و از همه مهمتر باعث خودکشی میشه ......
 
از این بحث به کل بیام بیرون
ببینین من داشتم از چی میگفتم به کجا رسیدم ؟ همین الان یادم به حرف رامین عزیز یکی از وبلاگ نویسا افتاد که گفته بود تو نوشتنت از همه چی می نویسی از این شاخه به اون شاخه
داشتم از عروسی دختر داییم میگفتم عروسی که چه عرض کنم عقد بود درست مثل عروسی اخه چون میخوان برن ماه عسل عقد رو به صورت کاملا مفصل تو باغ گرفتن .
اون شب عروسی میشه گفت یکی از بهترین شبها بود چقدر زود گذشت چشم رو هم گذاشیم تموم شد و رفت ولی واقعا خوش گذشت یادش بخیر ....
خوب دیگه کم کم باید زحمتو کم کنم و باید برم . راستی پنج شنبه همین هفته میرم یاسوج آخه 23 شهریور گفتن بیاین .
این روزا مشغول جمع آوری وسایلم هستم و ساکمو دارم می بندم که آماده ی سفرشم
آخرین آپدیتی هست که قبل از رفتنم میکنم . دوستای خوبم خیلی مواظب خودتون باشید اگه منو ندیدین هم حلال کنین
موفق و پیروز و بهاری باشید ..... هستی .
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 7:37 توسط هستی |


سلام

امروز دوباره اومدم و دفترم رو باز کردم چشمم به یه صفحه افتاد وقتی خوندمش خنده ام گرفت میدونین چی نوشته بودم ؟ در مورد آدم مورد علاقه ام نوشته بودم !!!پیش خودم گفتم مگه تو هم دل داری که بتونی از آدم مورد علاقه ات بنویسی ؟؟!!! مگه اون غرور مسخرت اجازه میده که کسی بیاد تو دلت بشینه ؟!!واقعا مسخرست همه چی مسخرست

یه چند تا خط از اونو می نویسم :

همین الان داشتم به این فکر میکردم که اون آدم مورد علاقه ی من میتونه چه خصوصیاتی داشته باشه و چه شخصیتی باشه ؟

دوست دارم نگاهاش مثل عمرو دیاب باشه نخندین که خودم هم خنده ام گرفته !! البته قیافه رو میگم چشم و ابرو متناسب با اون نگاههای جذابی که داره هیکلش هم بد نیست فقط یه خورده گندس

عکس زیبای گلی که فرخنده یکی از بچه ها گرفته

بگذریم از این حرفا . امروز به یکی از دوستای قدیمی زنگ زدم که میشه گفت دوسالی بود ازش بی خبر بودم به خونشون که تماس گرفتم مامانش گفت سارا یک سالی میشه که شوهر کرده و رفته سر خونه و زندگیش خلاصه شماره خونشونو از مامانش گرفتم . صداشو که شنیدم خیلی خوشحال شدم خیلی از احوال همدیگر پرسیدیم که چیکارا میکنی و از زندگی و این چیزا .  نمیدونین اولین سوالی که از من پرسید گفت که هنوز هومنو دوست داری ؟؟؟ گفتم هومنم واسه خودش دورانی بود . نمیدونم در جریان هستین یا نه ؟ دوستای قدیمی وبلاگم در جریان هستن که من یه زمانی هومن همون هومن جعفری رو میگم خیلی دوستش داشتم میتونم بگم از خیلی هم گذشته بود واقعا از صمیم قلبم دوستش داشتم همه رو شبیه به هومن میدیدم واقعا دوران دبیرستان و هومن واسه خودش عالمی داشت یادش بخیر ........

راستی چند روز پیش که ان شدم یکی از دوستای خیلی خیلی قدیمی رو دیدم خیلی خوشحال شدم از اومدنش خیلی دوست داشتم بدونم الان چیکارا میکنه از خودش از زندگیش اونم همین طور ......

اونم همین سوال دوستم رو ازم پرسید  گفت هنوزم هومنو دوست داری ؟ ببینید عشق هومن چطوری تو وجودم پر شده بود که همه از عشقش آّگاه بودن

چند روز پیش فیلم آقا و خانوم اسمیت رو دیدم چقدر قشنگ بود البته بدون سانسور ولی خوب واقعا جالب بود یه زن و مرد کاملا مغرور  خیلی جالب بود ...

این روزا واقعا حوصله ام سر میره  هر روز مثل دیروز .... تکرار تکرار تکرار خیلی بی کار شدم قبلا تصمیم گرفته بودم برم باشگاه اما از وقتی فهمیدم کلاسام ۲۰ شهریور شروع میشه گفتم ولش کن واسه همین دو ماه برم ؟؟

۴ شهریور هم قراره بریم انتخاب واحد کنیم اگه دوستام بیان میخوام همگی با هم بریم یاسوج ... دلم لک زده واسه یه تفریح با بچه ها اگه بشه صبح ساعت ۸ بلیط میگریم و ساعت ۵ عصر برمیگردم به یاد قدیما .....

میخوام بازم به یاد خاطرات شیرین دانشگاه بیفتم . میخوام از روزای سخت در عین حال شیرین امتحانها بگم :

نمایی از خوابگاه جدید

دو هفته ای که امتحان داشتیم مثل هزاران سال واسه ما بود چه شبهایی رو بیداری کشیدیم . چقدر از شب تا صبح بیدار موندیم و خدای مهربون هم واقعا تلاش این همه زحمت رو بهمون داد ...

امتحانهای این ترم هم میشه گفت همه پشت سر هم بود بیچاره مغزمون خدا به فریادش رسید این چند مدت ..... مثلا ما از امتحان می اومدیم بعد یه استراحت کوچیک میکردیم و دوباره می نشستیم میخوندیم واسه امتحان بعدی  همین طوری یه پشت میخوندیم تا عصر که وقت نماز شه واقعا سخت بود و خیلی هم سختی به خودمون دادیم اصلا این ترم همه ی بچه ها تصمیم گرفته بودن کولاک کنن از خوندن.  ما که اینها رو میدیدیم حس میکردیم هنوز هیچی نخوندیم ...

شبها ساعت ۳ الی ۳:۳۰ از خوابمون می زدیم و اول نماز صبح رو میخوندیم و بعد دوباره شروع به خوندن می کردیم تا ساعت ۸ که وقت صبحانه برسه . دیگه واقعا حسابی به قول بچه ها خر میزدیم

فقط اگه وقت واسشون گذاشته بودن اصلا نمی خواست این همه از خواب و خوراکت بزنی

امتحان شرکتها رو ما به بدترین وضع ممکن دادیم .... واقعا افتضاح بود اون روز :

اصلا وقت نداشتیم شبش تا ساعت ۱ بیدار بودیم هنوز تمومش نکرده بودیم که دیگه از شدت ضعف و بی خوابی دیگه نتونستم تحمل کنم و حتی از بس بی حال بودم نتونستم برم روی تختم بخوابم همون جا وسط اتاق خوابم برد چشمام که گذاشتم رو هم یه دفعه با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم ساعت ۳ بود چقدر زود گذشت احساس میکردم هیچی نخوابیدم مجبور بودم چون هنوز تمومش نکرده بودم خلاصه به هر زحمتی که میشد از خوابم زدم و نشستم خوندم تا قبل از ساعت ۷ تمومش کردم آخه ۸ امتحان داشتیم . خلاصه مثل همیشه زود آماده شدیم و طبق عادت همیشگی از زیر قرآن رد شدیم ( وقتی بچه های دیگه می دیدن اتاق ما تا این حد صمیمی هستن و این قدر با هم خوبن  همش می گفتن خوش به حالتون )

نمایی از صمیمیت بچه های اتاق

خلاصه منتظر سرویس بودیم که دیدیم ساعت از ۸ هم گذشت و سرویس ما نیومد . دلشوره و استرس تمام وجودمون گرفته بود

اون روز روزی بود که دولت جمهوری اسلامی بنزین رو سهمیه بندی کرده بود

ما نمی دونستیم بیرون درگیری هست که یه دفعه سرپرستمون اعلام کردن کسی حق بیرون رفتن رو نداره .... هر چی گفتیم ما امتحان داریم گفت اشکالی نداره به استادتون میگم بیاد اینجا ازتون امتحان بگیره.......

آخه نمیدونین که وضعیت اونجا چطوری بود اصلا نمی شد پاتو بگذاری بیرون سنگ و شیشه و چوب و ..... که به این طرف و اون طرف پرت میشد .

همه ی شیشه های بانکها و موسسات دولتی رو شکستن  دستگاه خودپرداز همه ی بانکها انگاری مچاله شده بودن  اصلا فکرشو هم نمی کردم که یه روزی ایران یه همچین وضعیتی داشته باشه درست مثل کشور های خارجه  که دولت با مردمش یکی نیست و واقعا با سهمیه بندی کردن بنزین همین طور شده ( مردم دیگه با دولتشون یکی نیستن ) .

بگذریم و از بحث سیاسی بیرون بیام .....

امتحان اون روز رو با ذکر یه صلوات اونم تو نمازخونه ی خوابگاه شروع کردیم چقدر سخت بود فکرشو کنین تو اون همه سرو صدا رو درگیری مردم و این همه سر و صدای بچه ها ی خوابگاه ما امتحان رو شروع کردیم اونم چه درسی ( حسابداری شرکتها ) که نیاز به فکر و آرامش داره و نباید در هنگام مسئله حل کردنش ذهنت درگیر باشه !! فکرشو کنین ؟؟؟ حالا جالب تر از همه و بدتر از همه اینجاست که امتحانی به سختی اون امتحان تو عمرتون نداده باشین ؟

واقعا امتحان اون روز افتضاح بود

به استادمون گفتم حق من نبود این همه خوندم این همه سر کلاس آ«اده بودم این همه شب تا صبح رو خوندم به خدا حقم نبود این همه امتحانم رو خراب بدم ..... به استادمون گفتم دیگه ترم بعد با شما کلاس نمیگیرم بعد گفت خانوم مگه دست شماست ؟  (ضایع شدم رفت )

تصویری که کاریکاتوریست کلاس یعنی فرناز عزیز بر روی تخته ی کلاس  کشیده

خلاصه ولی با این وجود امتحان اون روز رو ( ۱۶.۵ ) گرفتم در کل معدلم میشه گفت خوب بود حدودای ۱۸  همش تقصیر این استادمون شد وگرنه معدلم بالای ۱۸ میشد ....

خلاصه اینم از خاطرات اون روز هستی .......

موفق و همیشه پایدار باشید

به امید دیدار ..... هستی .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:27 توسط هستی |


سلام

اومدم یه چند کلمه ای بنویسم و برم . یه چند روزیه دلم گرفته اصلا به کل قاطی کردم نمیدونم چیکار کنم نمیدونم چی درسته چی غلطه ؟!!!

خدایا بهم کمک کن . خدایا بعضی روزا دوست دارم این قدر بهت نزدیک شم ! حتی دیگه وقتی خسته میشم وقتی از این دنیا می برم دوست دارم بیام پیشت .

خدایا خیلی دلم گرفته یه جورایی احساس تنهایی میکنم . خدایا بازم میگم خیلی دوست دارم بهت نزدیک شم اما نمیدونم چطوری نمیدونم چیکار کنم ؟؟؟

مردم میگن کارای خوب کنین. گناه نکنین کارایی کنین تا باعث خشنودی خدا شه تا بیشتر به خدا نزدیک شین .

خوب آخه ما چیکار میتونیم بکنیم آخه ؟!!! همه ی زندگی ما شده گناه !!!!

راه میری حرف میزنی زندگی میکنی عشق میکنی میگن اینا همه گناهه اینا همه باعث کارایی میشه که به گناه تبدیل میشه .

خوب زندگی ما آدما که شده همه غیبت . دروغگویی . ظاهرطلبی . ریا کاری همه و همه گناههههههه

خدایا پس ما چطوری میتونیم بهت نزدیک شیم ؟؟؟

این چند روزه واقعا ذهنم درگیره ؟!! اصلا نمیدونم چیکار کنم واقعا دیگه قاطی کردم و باعث ناراحتی یه نفر هم شدم خیلی موذب هستم عذاب وجدان دارم به خدا نمیخواستم این طوری شه !!!!

خدایا خودت بهم کمک کن تا از این بحران فکری بیرون بیام ..........

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 14:41 توسط هستی |


به نام خداوند بخشنده ی مهربان
 
امروز پنج شنبه ۲۱تیرماه ۱۳۸۵ هست
 
فصل امتحانها هم که مثل یه کابوس افتاده بود به جون منو بچه های کلاس تموم شد و حالا میتونم یه نفس راحت بکشم و بگم خدایا شکرت ...
 
ترم ۲هم به همین سادگی مثل برق و باد گذشت . یه سری خاطراتی را هم به همراه داشت که میشه گفت خوب بودن . که به ترتیب مروری میکنم بر خاطراتم و چشمامو می بندمو لمسشون میکنم .
 
خاطره ی عید که میتونم بگم همش بد بود به خاطر رفتن اون عزیز
 
خاطره ی جالبی که بعد از عید داشتم از اتوبوس شروع میشه . از ترم یک بود که هر وقت ما می اومدیم شیراز  همیشه یه چند تا پسر بودن که تو اتوبوس می دیدیمشون  یکیشون خیلی شبیه به هومن بود و بیشتر موقع ها سعی میکرد سرصحبت رو با ما باز کنه . خلاصه خیلی صحبت رو کوتاه میکنم و از آخرین روزی که اومدیم یاسوج میگم یعنی درست دوماه پیش : اون روز از شانس بد یا خوب ما شماره صندلی ما درست پیش هومن اینها بود یعنی پشت سرشون بود که ما دل دل میکردیم که بریم اونجا بشینیم یا نریم همین طوری ایستاده بودیم که همون پسره که شبیه به هومن بود که حالا من اینجا اسمشو میگذارم هومن یه لحظه گفت که کجا میخواهید بشینید و ما جوابی ندادیم و بعد گفت خوب بیاین بشینین دیگه . اون می دونست که شماره ما درست همون جا هست . ما هم بعد از چند دقیقه بالاخره تصمیم گرفتیم که بریم بشینیم و هومن واقعا خوشحال شد . خلاصه بگم واقعا اون روز خیلی خوش گذشت به قول بچه ها در جوار هومن خوش گذشت ولی چقدر زود گذشت .
 
اکثر اوقات سر کلاس شرکتها وقتی استاد مسئله میگفت منو بچه های کلاس میگفتیم اسم شرکت مسئله ای رو که میگین برای مثال بگذارین ((شرکت تضامنی هستی و هومن )) هر باری که استاد مسئله میگفت دعوا سر این بود که باید اسم شرکت رو هستی و هومن بگذارین اما استاد اصلا زیر بار نمیرفت اصلا انگار که نه انگار و به حرفای ما توجهی نداشت  و یه مشت اسمهای صدسال پیش که اصلا معلوم نبود از کجا مییاره به ما میگفت . بعضی وقتها که اعصابش رو حسابی با حرفامون خورد میکردیم میگفت خوب خانوم شما بنویس هستی و هومن . واقعا کلاسمون جالب بود و هست .
یادمه آخرین جلسه ی کلاسمون استادمون گفت این طرف مقابل هستی کیه ( منظورش هومن بود ) دیدم همه ی نگاهها به من دوخته شد و  من سرخ شدم از خجالت که بچه ها گفتن هومن نامزد هستی خانوم هست . واسه همین میگفتیم اسم شرکت رو هستی و هومن بگذارین .
 
خاطره ی بعدی که یادم مییاد واقعا خنده ام میگیره آخه هر شب من و بچه های اتاقمون باهم می نشستیم و واسه خودمون تکیه کلام درست میکردیم . تکیه کلامها از بچه های اتاقمون شروع میشد تا بچه های کلاس و بعضی موقع ها کل خوابگاه .
 
بیشتر اونا این بودن ( در جریان هستین که . باش تا اموراتتون بگذره . استادش میکنیم . وژدانا جان وژی . بله بله صحیح ) خلاصه کلی خوش میگذشت با این تکیه کلامهای عالی و یه شعر که همیشه منو بچه ها با صدای بلند اونو میخونیم ( گوشی رو بر میدارمو یه تک به هومن میزنم یه گوشه تنها میشینم گیتار رو با غم میزنم )
 
راستی اونجا دیگه دستپختمون هم استاد شد . مخصوصا غذای قرمه سبزی که به قول خودم قرمه سبزی کارمندی هست و همین طور پیتزا لقمه ای که هر جمعه عصر استادش میکردیم .
 
یاد صبحهای زودساعت ۴ صبح که لیلا واسه نماز صبح بیدارمون میکرد بخیر همش میگفت بگو لعنت برشیطان که بتونی بیدار شی ........
این عکسی که پایین گذاشتم واسه روزی بود که سخترین درسمون امتحانش داشتم
(( حسابداری صنعتی ))
 
 
خاطره ی بعدی که میخوام تعریف کنم واقعا برام جالب بود و میشه گفت یکی از بهترین روزا بود .
روز جمعه بود که قرار بر این بود که توی این روز ما خروجی آبشار رو بگیریم اونم از صبح تا عصر که بچه ها خیلی به خاطرش زحمت کشیدن تا خروجی از صبح تا عصر رو بگیرن .  آخه خروجی هامون اگه در جریان باشید فقط چند ساعت هست .
تدارکاتی که واسه اون روز درنظر گرفته بودیم این بود که اول تصمیم گرفتیم که نهار جوجه کباب بخوریم تا همه ی بچه ها غذاشون یکی باشه اما هر کسی یه سازی زد و من گفتم با پیتزا چطور ؟ موافقین ؟ که میشه گفت اکثرا موافق بودن اما نمیدونم بعد چی شد که بچه ها گفتن هر کسی هر غذایی که دوست داره بیاره .
خلاصه صبح زود منو زهرا و لیلا بیدار شدیم و مثل کسایی که میخوان برن سیزده بدر ( درست مثل مامانا ) غذا آماده میکردیم که غذای ما که طبق معمول پیتزا بود .
ساعت حدودای 9 بود که  گروه گروه رفتیم آبشار تو ماشینی که ما نشسته بودیم شعر زیبای وقتی رقتی باز هوا بد شد رو گذاشته بود  که با دیدن اون منظره های زیبای آبشار واقعا آدمو تو حال خودش میبرد .
اونجا که رسیدیم یه نیم ساعتی درگیر جا و مکان بودیم و بالاخره مکان مورد نظر رو پیدا کردیم و بعد از گشت و گذار و کلی عکس گرفتن بالاخره موقع نهار رسید و واقعا نهار اون روز چسبید . نمیدونم شاید واسه این بود که با بچه ها دور هم بودیم آخه هر وقت همه دور هم باشیم همه چی مزه ی میده همه چی برات یه طور دیگه هست . البته اون روز جای بابا و مامانامون هم سبز بود .
خلاصه کم کم عصر شد .  با منصوره گرم صحبت بودم که منصوره گفت روبه روتو نگاه کن بعضی ها میخوان واسمون گیتار بزنن منم یه نگاهی کردم اما زیاد دقت نکردم و گفتم آره به افتخار ما دارن میزنن .
خلاصه بعد از یه نیم ساعتی دوباره نگاشون کردم دیدم . ای بابا این همون پسره هست که از ترم یک همه جا و همیشه دنبالمون بود و همیشه جلوی راهمون سبز میشد .
ترم یک بود بعد از امتحان حقوق بود که بعد از امتحان با بچه هارفتیم خیابون درست همون روزی که دستم شکست .
من تو کافی نت بودم و اون پسره هم بود و همین که از کافی نت بیرون اومدم اونم اومد بیرون و اشاره میکرد که بریم شماره ای رو که روی ماشین گذاشته بود رو برداریم که یکی دوستام خیلی پسرا رو دست می اندازه و گفت میخوام یه کاری کنم فقط به من یه کاغذ بدین که ماهم بهش دادیم گفت میخوام برم شماره رو بردارم و این کاغذ خالی رو جای اون بذارم . خلاصه اون پسره بدبخت هم فکر کرد ما شماره رو برداشتیم و شمارمون هم گذاشتیم و این همه راه اومد و کاغذ رو برداشت و  وقتی دید خالی هست حسابی ضایع شد ما که دیگه مرده بودیم از خنده ......
خلاصه دیگه اکثر اوقات ما تو آبشار ملاقاتش میکردیم و میدیمش و رو خودش هم نمییاورد و بازم سعی میکرد که حتما شمارشو بگیریم و دستشو پس نزنیم .حتی یه روز وقتی که بابا مامانم و خانواده اومده بودیم بازم دیدمش و بازم ول کن نبود و جلو بابا و مامانم میخواست شماره بده ....... میبینی دنیا رو چقدر پسرا پرو شدن .
به مامانم گفتم مامان این همون پسره هست که جریانش رو واست تعریف کردم.
 آخه میدونین که من همه چیزامو به مامانم میگم هر اتفاقی که برام بیفتده زود بهش میگم منو مامانم مثل دوست هستیم و خیلی راحت هستیم .
بهش گفتم ای بابا چقدر گیر میدی تو که میدونی من نمیخوام و شمارتو نمیگیرم پس چرا این قدر خودتو کوچیک میکنی . . . . .
خلاصه این جریانا گذشت تا همون روز جمعه بازم اومده بودن رو به روی ما و میخواستن واسمون گیتار بزنن . من دیگه اعصابم خورد شده بود گفتم حالا که این طور شده میرم درست میشینم روبه روش ببینم کی کم مییاره خلاصه با منصوره رفتیم و اون پسره هم همین طوری نگاه میکرد و هیچی نمیگفت بیچاره زبونش بند اومده بود . برای اولین بار بود نگاش با نگاهم یکی شد زیاد دقت نکرده بودم به قیافه اش که همون روز دیدم که شبیه حمید عسگریه و بدم نبود قیافه اش .
دیدم منصوره داره بهش اشاره میکنه که بیاد روبه روی ما واسمون گیتاره بزنه .
گفتم منصوره تو که منو ضایع کردی واسه چی بهش گفتی بیاد ......
خلاصه اونم تعجب کرده بود چند بار از منصوره پرسید که بیام یعنی حتما بیام ... منصوره هم میگفت آره .
باز وسط راه یه بار دیگه پرسید که دیگه مطمئن شه منصوره بازم گفت آره بیا .....
 
ولی وقتی اومد نمیدونین بچه های دیگه چطوری ضایش کردن
بهش گفتن گمشو چرا اومدی اینجا میخوای گیتار بزنی دوستاش گفتن خوب یکی از بچه های خودتون گفت که بیاین . یکی از بچه ها دراومد گفت دوست من بیجا کرده که گفته بیایین اینجا ... زود برین یه جای دیگه از اینجا هم دور شین .... بازم پسره ضایع شد .
یه نگاه به منصوره کردم دیدم از خجالت سرخ شده بود . منصوره گفت تمام آب این آبشار رو من با چنگال بخورم بهتر از این بود که اینجا جلوی یه همچنین آدمی ضایع شم .....
دیگه از اون روز به بعد هر وقت منصوره رو میدیدم بلند میگفتم منصوره آب آبشار رو با چنگال بخوری ولی ضایع نشی ..... خیلی باحال بود اون روز .
اینم از خاطرات هستی
البته خاطره زیاده بقیشو هم بعدا مییام تعریف میکنم  .
فعلا دیگه برم به کارام برسم ولی یه چیزی بگم و برم بعضی ها فکر میکنن دوست پسر داشتن یه هنره ؟ یه احساس شخصیته .... نظر شما چیه ؟
من که به خودم افتخار میکنم که تا حالا به هیچ پسری اجازه ندادم . به نظر شما بده یا خوبه ؟؟؟؟؟
 
یه چند روزی ذهنم درگیر این مسئله بود حالا نظر شما هم خیلی دوست دارم بدونم .
موفق و سربلند باشید ...... هستی .
 
نمایی از اتاق البته اتاق که چه عرض کنم .....
 
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 5:55 توسط هستی |


امروز یکشنبه 26/1/86 هست ساعت 7:10 عصر هست . الان طبق معمول توی خوابگاه هستم . بچه ها دارن تند تند آماده میشن که برن دانشکده پزشکی واسه سخنرانی که در مورد امام زمان برگذار شده .
منم خیلی دوست داشتم برم اما تازه از خیابون اومده بودم  و یه خورده خسته بودم و اینکه برنامه ریزی کرده بودم که بعد از عمری بشینم و خاطره بنویسم و یه خورده هم زبان بخونم آخه امتحان میان ترم داشتم .
دیروز خیلی روز خوبی بود دلم نیومد همین طوری ولش کنم و ننویسمش . البته میدونین که زیاد دیگه وقت خاطره نوشتن ندارم اما سعی خودمو دارم میکنم که دوباره خاطره نویسی رو شروع کنم و ادامه بدم .
قبل از هر چیزی یه چیزی بگم : این ترم تعداد نفرات اتاقها کمتر شد آخه به سلامتی خوابگاه جدیدمون کار ساخت و سازش تموم شد و حدود نصفی از بچه های خوابگاه به اون خوابگاه جدید انتقال دادن . اتاق ما که 6 نفره شد یعنی الناز و فرناز و رقیه رفتن یه اتاق دیگه . دو نفر از همکلاسی ها به جای اونا اومدن . که این دو نفر هم واقعا دخترای خیلی خیلی خوبی هستن . اتاقمون دیگه واسه درس خوندن هم خوب شده و سر و صداها خیلی کمتر شده .
خلاصه دیروز صبح با صدای لیلا از خواب بیدار شدیم که میگفت بیدار شین آفتاب شد .
لیلای اتاق ما کارش اینه که صبح تا صبح ما ها رو واسه نماز صبح بیدار کنه . زود نماز میخونیم ومثل اونایی که سالها نخوابیده باشن دوباره می شتابیم به سوی خواب و یه نیم ساعتی میخوابیم و دوباره صدامون میکنه واسه صبحانه .
اون روز یه فرنی خوشمزه واسه صبحانه درست کردم آخه سرما خورده بودم و گفتم فرنی خوبه واسه سرماخوردگی .
بعد از صبحانه ی خوشمزه ای که دور هم خوردیم و همگی رفتیم سراغ درس و حسابداری دولتی رو استاد کردیم .
ساعت مثل برق و باد میگذره یه دفعه به خودمون اومدیم و دیدیم ای داد ساعت 11:30 هست و ما هم هنوز چیزی واسه نهار درست نکردیم . منو زهرا وسایل ماکارانی رو آماده کردیم و رفتیم سراغ آشپزخانه واسه پختن ماکارانی . از آماده سازی تا پخت اون حدودای 2 ساعتی طول کشید و حدودای ساعت 2 سفره رو پهن کردیم . دیگه بچه ها داشتن ضعف میکردن . دیدین بعد از چند روز متوالی که غذای سلف رو میخوری و بعد بیای دستپخت خودتو بخوری چقدر مزه میده . ماکارونی اون روز واقعا خوشمزه شده بود . مخصوصا اینکه با سالاد فصل باشه اون روز بچه ها زحمت سالاد رو کشیده بودن . جای همتون خالی .
خلاصه تا شب ما همین طور حرف زدیم خندیدیم کمی درس خوندیم . تا ساعت 12:30 شب که زهرا گفت که بریم واسه نهار فردا غذا درست کنیم خلاصه همه خواب و ما مشغول نهار درست کردن واسه فردا بودیم درست مثل اونایی که فردا میخوان برن سفر یا اینکه برن سیزده بدر واقعا خوش گذشت . اون شب تا ساعت 2 بیدار بودیم که نهار فردا یعنی ( عدس پلو با مرغ ) دم بکشه .
راستی یه چیزی هم بگم این همه ما زحمتشو کشیدیم و بیدار موندیم . بعد فردا ظهر یه لحظه گذاشتیم رو گازتا گرم شه  که یه دفعه سوخت . البته کمی سوخت . من خیلی ناراحت شدم ولی عوضش با اینکه سوخته بود خیلی خوشمزه شده بود به خدا راست میگم .
دیگه کم کم باید زحمتو کم کنم .
 
در آخر این شعر رو واسه عزیزی مینویسم که خیلی زود از بین ما رفت . باورش خیلی سخته خیلی - یادش گرامی و روحش شاد .
 
آسمون بغضتو بشکن اون دیگه برنمیگرده  ..........  نفسهای گرم شمشاد همنفس با خاک سرده
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:53 توسط هستی |


شنبه ۱۲/۱۲/۱۳۸۵

الان تو خوابگاه هستم و روی تختم دراز کشیدم و دارم خاطره مینویسم و آهنگ ملایم ماندگار از شادمهر رو هم دارم گوش میدم امشب خیلی دلم گرفته خیلی زیاد و خیلی احساس تنهایی میکنم با وجود اینکه همه بچه ها هم هستن اما من خیلی تنهام  زهرا و مرضیه و سید گرم صحبت هستن . الناز و فرناز و رقیه هم یه گوشه ی دیگه نشتن و اونا هم صحبتاشون گل کرده . فقط من تنها و توی تنهایی خودم هست که می نویسم تا خالی شم . دیدین میگن وقتی عصبانی هستین زود بروز ندین بیاین هر چی تو دلتون هست و روی یه کاغذ بنویسین و مطمئن باشین خالی میشین . هر وقت دلم میگیره دوست دارم تنها باشم . خدایا پس کی میریم خونه دلم خیلی تنگه . خسته شدم از این خوابگاه مضخرف .

دارم خفه میشم دارم می ترکم . خدایا پس کی میشه از این زندان لعنتی خلاص شم .

خسته شدم به خدا خسته شدم از این دو رویی از این همه کمبود محبت خدا کنه این هفته هم خیلی زود بگذره تا هر چه زودتر بریم خونه .

اولین باره که سه هفته متوالی تو خوابگاه هستم اون ترم یه هفته در میان می اومدم خونه اما الآن .......

این ترم با اون ترم خیلی فرق داره البته خودم باعث شدم . از اول این ترم تصمیم گرفتم با بچه هایی که اخلاق و رفتارشون با من سازگار نیست فاصله بگیرم و سعی نکنم که اخلاق و رفتارشون روی منم تاثیر بگذاره

دیگه به خودم اومدم فهمیدم که من نمی تونم با طعنه با دیگران صحبت کنم . من نمیتونم همیشه همه چی رو به مسخرگی بگیرم و خیلی چیزای دیگه که نمیتونم بگم ........

اصلا این چیزا در شان من نیست من کجا اینها کجا ؟؟!!!!!

خلاصه با این حرفا باید دیگه متوجه شده باشین که من با اونا یعنی رقیه و  الناز و فرناز کمی فاصله گرفتم . البته نه اینکه بگین دیگه صحبت نمی کنم و قهر هستم و  این چیزا نه ! کمی فاصله گرفتم تا ببینم چی میشه ؟ به نظر شما من کار درستی می کنم ؟ ما خیلی با هم صمیمی بودیم اما الان خیلی تنها شدم خیلییییییییی .

میخوام اگه بشه ترم بعد به صورت مهمان بیام شیراز البته اگه بشه . آخه واقعا دیگه تحمل ندارم خسته شدم از این دنیا از این خوابگاه از این اتاق مسخره ......

بگذریم از این حرفا کم کم داریم به عید هم نزدیک میشیم از طرفی خیلی خوشحالم اما از یه طرف دیگه ناراحت . چقدر بده موقع سال تحویل همیشه گریه ام میگیره . یک سال دیگه گذشت و رفت و یه سال دیگه آماده ی اومدن و نشون میده ما یه قدم به مرگ نزدیکتر شدیم .

کاشکی بچه بودیم کوچیک بودیم اون موقع عید ها بهتر و بیشتر خوش میگذشت . آخه بچه ها هیچ غم و غصه ای تو دلاشون نیست صافه صاف هست .

همیشه هر وقت به عید نزدیک میشیم یادم به دو سال پیش می افته آموزشگاه می رفتیم .

یه روز بود که منو دوستم واسه کاور کامپیوتر به یه مغازه ی خدمات کامپیوتر ی رفتیم . بعد یه لحظه دوستم بهم اشاره کرد و گفت به اونی که نشسته یه نگاه بنداز !!

تا سرش پایین بود نگاش کردم یه پسر خیلی خوشگل درست مثل اونایی که از کشورهای خارجی اومده باشن و سر تا پا مشکی هم پوشیده بود .

بعد از خریدن کاور از مغازه بیرون اومدیم تا اومدیم منو دوستم به هم نگاه کردیمو هر دومون گفتیم westlife . آخه اون موقع ها ما یه گروهی دوست داشتیم همون گروه وست لایف رو میگم که ۵ تا پسر خوشگل با هم هماهنگ می خونن و هماهنگ می رقصن . 

خلاصه این پسر واقعا شبیه مارک از گروه وست لایف بود . یعنی فتوکپی خودش بود . خلاصه از این ماجرا گذشت تا چند روز بعد همون پسر رو در آموزشگامون دیدیمش بعدا فهمیدیم که خونشون رو به روی آموزشگامون هست .

دوستم بهش میگفت wesy از اون موقع بین منو دوستم معروف شد به وسی ...... دیگه هر روز می دیدیمش . هر روز وسی سر آموزشگامون می ایستاد و همیشه هم دوستم میگفت بدو وسی دم در منتظرت ایستاده !!! دیگه به دیدنش عادت کرده بودیم یه روز که نمی اومد می گفتیم نکنه اتفاقی واسه وسی افتاده .

خلاصه چند بار هم اومد جلو تا صحبت کنه اما ما نذاشتیم .

یادمه یه روز تنها بودم آخه همیشه با دوستم می اومدم و میرفتم . اون روز دوستم سرما خورده بود و نیومده بود . به سر کوچه ی آموزشگاهمون که رسیدم یه دفعه دیدم وسی از بین درختها اومد بیرون و درست جلوی من ایستاد و داشت باهام صحبت میکرد من اصلا رو خودمم هم نیاوردم و اصلا حتی یه نگاه هم نکردم و راهم کج کردم و رفتم . خیلی بهش بر خورد . با اینکه خیلی خوشم می اومد ازش اما این کار رو کردم . پیش خودم گفتم تو دخترا التماست میکنن . به صورت خلاصه بگم که چند ماه بعد wesy اومد واسه همیشه خداحافظی کرد و رفت .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:55 توسط هستی |