سلام دوستای خوبم![]()
یه خبر دست اول![]()
من دانشگاه قبول شدم![]()
کارشناسی اصفهان![]()
تو مرحله تکمیل ظرفیت![]()
حالا فردا هم کنکور دانشگاه آزاد دارم![]()


سلام
امروز دوباره اومدم و دفترم رو باز کردم چشمم به یه صفحه افتاد وقتی خوندمش خنده ام گرفت میدونین چی نوشته بودم ؟ در مورد آدم مورد علاقه ام نوشته بودم !!!
پیش خودم گفتم مگه تو هم دل داری که بتونی از آدم مورد علاقه ات بنویسی ؟؟!!! مگه اون غرور مسخرت اجازه میده که کسی بیاد تو دلت بشینه ؟!!
واقعا مسخرست همه چی مسخرست ![]()
یه چند تا خط از اونو می نویسم :
همین الان داشتم به این فکر میکردم که اون آدم مورد علاقه ی من میتونه چه خصوصیاتی داشته باشه و چه شخصیتی باشه ؟
دوست دارم نگاهاش مثل عمرو دیاب باشه
نخندین که خودم هم خنده ام گرفته !! البته قیافه رو میگم چشم و ابرو متناسب با اون نگاههای جذابی که داره هیکلش هم بد نیست فقط یه خورده گندس ![]()

عکس زیبای گلی که فرخنده یکی از بچه ها گرفته
بگذریم از این حرفا . امروز به یکی از دوستای قدیمی زنگ زدم که میشه گفت دوسالی بود ازش بی خبر بودم به خونشون که تماس گرفتم مامانش گفت سارا یک سالی میشه که شوهر کرده و رفته سر خونه و زندگیش خلاصه شماره خونشونو از مامانش گرفتم . صداشو که شنیدم خیلی خوشحال شدم خیلی از احوال همدیگر پرسیدیم که چیکارا میکنی و از زندگی و این چیزا . نمیدونین اولین سوالی که از من پرسید گفت که هنوز هومنو دوست داری ؟؟؟
گفتم هومنم واسه خودش دورانی بود . نمیدونم در جریان هستین یا نه ؟ دوستای قدیمی وبلاگم در جریان هستن که من یه زمانی هومن همون هومن جعفری رو میگم خیلی دوستش داشتم میتونم بگم از خیلی هم گذشته بود واقعا از صمیم قلبم دوستش داشتم همه رو شبیه به هومن میدیدم واقعا دوران دبیرستان و هومن واسه خودش عالمی داشت یادش بخیر ........
راستی چند روز پیش که ان شدم یکی از دوستای خیلی خیلی قدیمی رو دیدم خیلی خوشحال شدم از اومدنش
خیلی دوست داشتم بدونم الان چیکارا میکنه از خودش از زندگیش اونم همین طور ......
اونم همین سوال دوستم رو ازم پرسید
گفت هنوزم هومنو دوست داری ؟
ببینید عشق هومن چطوری تو وجودم پر شده بود که همه از عشقش آّگاه بودن ![]()
![]()
چند روز پیش فیلم آقا و خانوم اسمیت رو دیدم چقدر قشنگ بود البته بدون سانسور
ولی خوب واقعا جالب بود یه زن و مرد کاملا مغرور
خیلی جالب بود ...
این روزا واقعا حوصله ام سر میره
هر روز مثل دیروز .... تکرار تکرار تکرار
خیلی بی کار شدم قبلا تصمیم گرفته بودم برم باشگاه اما از وقتی فهمیدم کلاسام ۲۰ شهریور شروع میشه گفتم ولش کن واسه همین دو ماه برم ؟؟![]()
۴ شهریور هم قراره بریم انتخاب واحد کنیم اگه دوستام بیان میخوام همگی با هم بریم یاسوج ... دلم لک زده واسه یه تفریح با بچه ها
اگه بشه صبح ساعت ۸ بلیط میگریم و ساعت ۵ عصر برمیگردم به یاد قدیما .....![]()
میخوام بازم به یاد خاطرات شیرین دانشگاه بیفتم . میخوام از روزای سخت در عین حال شیرین امتحانها بگم :
نمایی از خوابگاه جدید
دو هفته ای که امتحان داشتیم مثل هزاران سال واسه ما بود
چه شبهایی رو بیداری کشیدیم . چقدر از شب تا صبح بیدار موندیم و خدای مهربون هم واقعا تلاش این همه زحمت رو بهمون داد ...
امتحانهای این ترم هم میشه گفت همه پشت سر هم بود بیچاره مغزمون خدا به فریادش رسید این چند مدت .....
مثلا ما از امتحان می اومدیم بعد یه استراحت کوچیک میکردیم و دوباره می نشستیم میخوندیم واسه امتحان بعدی
همین طوری یه پشت میخوندیم تا عصر که وقت نماز شه واقعا سخت بود و خیلی هم سختی به خودمون دادیم اصلا این ترم همه ی بچه ها تصمیم گرفته بودن کولاک کنن از خوندن. ما که اینها رو میدیدیم حس میکردیم هنوز هیچی نخوندیم ...
شبها ساعت ۳ الی ۳:۳۰ از خوابمون می زدیم و اول نماز صبح رو میخوندیم و بعد دوباره شروع به خوندن می کردیم تا ساعت ۸ که وقت صبحانه برسه . دیگه واقعا حسابی به قول بچه ها خر میزدیم ![]()
فقط اگه وقت واسشون گذاشته بودن اصلا نمی خواست این همه از خواب و خوراکت بزنی ![]()
امتحان شرکتها رو ما به بدترین وضع ممکن دادیم .... واقعا افتضاح بود اون روز :
اصلا وقت نداشتیم شبش تا ساعت ۱ بیدار بودیم هنوز تمومش نکرده بودیم که دیگه از شدت ضعف و بی خوابی دیگه نتونستم تحمل کنم و حتی از بس بی حال بودم نتونستم برم روی تختم بخوابم همون جا وسط اتاق خوابم برد چشمام که گذاشتم رو هم یه دفعه با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم ساعت ۳ بود
چقدر زود گذشت احساس میکردم هیچی نخوابیدم
مجبور بودم چون هنوز تمومش نکرده بودم خلاصه به هر زحمتی که میشد از خوابم زدم و نشستم خوندم تا قبل از ساعت ۷ تمومش کردم آخه ۸ امتحان داشتیم . خلاصه مثل همیشه زود آماده شدیم و طبق عادت همیشگی از زیر قرآن رد شدیم ( وقتی بچه های دیگه می دیدن اتاق ما تا این حد صمیمی هستن و این قدر با هم خوبن
همش می گفتن خوش به حالتون )
نمایی از صمیمیت بچه های اتاق
خلاصه منتظر سرویس بودیم که دیدیم ساعت از ۸ هم گذشت و سرویس ما نیومد . دلشوره و استرس تمام وجودمون گرفته بود ![]()
اون روز
روزی بود که دولت جمهوری اسلامی بنزین رو سهمیه بندی کرده بود ![]()
![]()
ما نمی دونستیم بیرون درگیری هست که یه دفعه سرپرستمون اعلام کردن کسی حق بیرون رفتن رو نداره .... هر چی گفتیم ما امتحان داریم گفت اشکالی نداره به استادتون میگم بیاد اینجا ازتون امتحان بگیره.......
آخه نمیدونین که وضعیت اونجا چطوری بود اصلا نمی شد پاتو بگذاری بیرون سنگ و شیشه و چوب و ..... که به این طرف و اون طرف پرت میشد .
همه ی شیشه های بانکها و موسسات دولتی رو شکستن
دستگاه خودپرداز همه ی بانکها انگاری مچاله شده بودن
اصلا فکرشو هم نمی کردم که یه روزی ایران یه همچین وضعیتی داشته باشه درست مثل کشور های خارجه
که دولت با مردمش یکی نیست و واقعا با سهمیه بندی کردن بنزین همین طور شده ( مردم دیگه با دولتشون یکی نیستن ) .
بگذریم و از بحث سیاسی بیرون بیام .....
امتحان اون روز رو با ذکر یه صلوات اونم تو نمازخونه ی خوابگاه شروع کردیم چقدر سخت بود فکرشو کنین تو اون همه سرو صدا رو درگیری مردم و این همه سر و صدای بچه ها ی خوابگاه ما امتحان رو شروع کردیم اونم چه درسی ( حسابداری شرکتها ) که نیاز به فکر و آرامش داره و نباید در هنگام مسئله حل کردنش ذهنت درگیر باشه !! فکرشو کنین ؟؟؟ حالا جالب تر از همه و بدتر از همه اینجاست که امتحانی به سختی اون امتحان تو عمرتون نداده باشین ؟![]()
![]()
![]()
![]()
واقعا امتحان اون روز افتضاح بود ![]()
به استادمون گفتم حق من نبود این همه خوندم این همه سر کلاس آ«اده بودم این همه شب تا صبح رو خوندم به خدا حقم نبود این همه امتحانم رو خراب بدم ..... به استادمون گفتم دیگه ترم بعد با شما کلاس نمیگیرم بعد گفت خانوم مگه دست شماست ؟ ![]()
(ضایع شدم رفت )
تصویری که کاریکاتوریست کلاس یعنی فرناز عزیز بر روی تخته ی کلاس کشیده
خلاصه ولی با این وجود امتحان اون روز رو ( ۱۶.۵ ) گرفتم در کل معدلم میشه گفت خوب بود حدودای
۱۸
همش تقصیر این استادمون شد وگرنه معدلم بالای ۱۸ میشد ....
خلاصه اینم از خاطرات اون روز هستی .......
موفق و همیشه پایدار باشید
به امید دیدار ..... هستی .
سلام
اومدم یه چند کلمه ای بنویسم و برم . یه چند روزیه دلم گرفته اصلا به کل قاطی کردم نمیدونم چیکار کنم نمیدونم چی درسته چی غلطه ؟!!!
خدایا بهم کمک کن . خدایا بعضی روزا دوست دارم این قدر بهت نزدیک شم ! حتی دیگه وقتی خسته میشم وقتی از این دنیا می برم دوست دارم بیام پیشت .
خدایا خیلی دلم گرفته یه جورایی احساس تنهایی میکنم . خدایا بازم میگم خیلی دوست دارم بهت نزدیک شم اما نمیدونم چطوری نمیدونم چیکار کنم ؟؟؟
مردم میگن کارای خوب کنین. گناه نکنین کارایی کنین تا باعث خشنودی خدا شه تا بیشتر به خدا نزدیک شین .
خوب آخه ما چیکار میتونیم بکنیم آخه ؟!!! همه ی زندگی ما شده گناه !!!!
راه میری حرف میزنی زندگی میکنی عشق میکنی میگن اینا همه گناهه اینا همه باعث کارایی میشه که به گناه تبدیل میشه .
خوب زندگی ما آدما که شده همه غیبت . دروغگویی . ظاهرطلبی . ریا کاری همه و همه گناههههههه
خدایا پس ما چطوری میتونیم بهت نزدیک شیم ؟؟؟
این چند روزه واقعا ذهنم درگیره ؟!! اصلا نمیدونم چیکار کنم واقعا دیگه قاطی کردم و باعث ناراحتی یه نفر هم شدم خیلی موذب هستم عذاب وجدان دارم به خدا نمیخواستم این طوری شه !!!!
خدایا خودت بهم کمک کن تا از این بحران فکری بیرون بیام ..........
یادمه آخرین جلسه ی کلاسمون استادمون گفت این طرف مقابل هستی کیه ( منظورش هومن بود ) دیدم همه ی نگاهها به من دوخته شد و من سرخ شدم از خجالت که بچه ها گفتن هومن نامزد هستی خانوم هست . واسه همین میگفتیم اسم شرکت رو هستی و هومن بگذارین .
روز جمعه بود که قرار بر این بود که توی این روز ما خروجی آبشار رو بگیریم اونم از صبح تا عصر که بچه ها خیلی به خاطرش زحمت کشیدن تا خروجی از صبح تا عصر رو بگیرن . آخه خروجی هامون اگه در جریان باشید فقط چند ساعت هست .
تدارکاتی که واسه اون روز درنظر گرفته بودیم این بود که اول تصمیم گرفتیم که نهار جوجه کباب بخوریم تا همه ی بچه ها غذاشون یکی باشه اما هر کسی یه سازی زد و من گفتم با پیتزا چطور ؟ موافقین ؟ که میشه گفت اکثرا موافق بودن اما نمیدونم بعد چی شد که بچه ها گفتن هر کسی هر غذایی که دوست داره بیاره .
خلاصه صبح زود منو زهرا و لیلا بیدار شدیم و مثل کسایی که میخوان برن سیزده بدر ( درست مثل مامانا ) غذا آماده میکردیم که غذای ما که طبق معمول پیتزا بود .
ساعت حدودای 9 بود که گروه گروه رفتیم آبشار تو ماشینی که ما نشسته بودیم شعر زیبای وقتی رقتی باز هوا بد شد رو گذاشته بود که با دیدن اون منظره های زیبای آبشار واقعا آدمو تو حال خودش میبرد .
اونجا که رسیدیم یه نیم ساعتی درگیر جا و مکان بودیم و بالاخره مکان مورد نظر رو پیدا کردیم و بعد از گشت و گذار و کلی عکس گرفتن بالاخره موقع نهار رسید و واقعا نهار اون روز چسبید . نمیدونم شاید واسه این بود که با بچه ها دور هم بودیم آخه هر وقت همه دور هم باشیم همه چی مزه ی میده همه چی برات یه طور دیگه هست . البته اون روز جای بابا و مامانامون هم سبز بود .
خلاصه کم کم عصر شد . با منصوره گرم صحبت بودم که منصوره گفت روبه روتو نگاه کن بعضی ها میخوان واسمون گیتار بزنن منم یه نگاهی کردم اما زیاد دقت نکردم و گفتم آره به افتخار ما دارن میزنن .
خلاصه بعد از یه نیم ساعتی دوباره نگاشون کردم دیدم . ای بابا این همون پسره هست که از ترم یک همه جا و همیشه دنبالمون بود و همیشه جلوی راهمون سبز میشد .
ترم یک بود بعد از امتحان حقوق بود که بعد از امتحان با بچه هارفتیم خیابون درست همون روزی که دستم شکست .
من تو کافی نت بودم و اون پسره هم بود و همین که از کافی نت بیرون اومدم اونم اومد بیرون و اشاره میکرد که بریم شماره ای رو که روی ماشین گذاشته بود رو برداریم که یکی دوستام خیلی پسرا رو دست می اندازه و گفت میخوام یه کاری کنم فقط به من یه کاغذ بدین که ماهم بهش دادیم گفت میخوام برم شماره رو بردارم و این کاغذ خالی رو جای اون بذارم . خلاصه اون پسره بدبخت هم فکر کرد ما شماره رو برداشتیم و شمارمون هم گذاشتیم و این همه راه اومد و کاغذ رو برداشت و وقتی دید خالی هست حسابی ضایع شد ما که دیگه مرده بودیم از خنده ......
خلاصه دیگه اکثر اوقات ما تو آبشار ملاقاتش میکردیم و میدیمش و رو خودش هم نمییاورد و بازم سعی میکرد که حتما شمارشو بگیریم و دستشو پس نزنیم .حتی یه روز وقتی که بابا مامانم و خانواده اومده بودیم بازم دیدمش و بازم ول کن نبود و جلو بابا و مامانم میخواست شماره بده ....... میبینی دنیا رو چقدر پسرا پرو شدن .
به مامانم گفتم مامان این همون پسره هست که جریانش رو واست تعریف کردم.
آخه میدونین که من همه چیزامو به مامانم میگم هر اتفاقی که برام بیفتده زود بهش میگم منو مامانم مثل دوست هستیم و خیلی راحت هستیم .
بهش گفتم ای بابا چقدر گیر میدی تو که میدونی من نمیخوام و شمارتو نمیگیرم پس چرا این قدر خودتو کوچیک میکنی . . . . .

شنبه ۱۲/۱۲/۱۳۸۵
الان تو خوابگاه هستم و روی تختم دراز کشیدم و دارم خاطره مینویسم و آهنگ ملایم ماندگار از شادمهر رو هم دارم گوش میدم امشب خیلی دلم گرفته خیلی زیاد و خیلی احساس تنهایی میکنم با وجود اینکه همه بچه ها هم هستن اما من خیلی تنهام
زهرا و مرضیه و سید گرم صحبت هستن . الناز و فرناز و رقیه هم یه گوشه ی دیگه نشتن و اونا هم صحبتاشون گل کرده . فقط من تنها و توی تنهایی خودم هست که می نویسم تا خالی شم . دیدین میگن وقتی عصبانی هستین زود بروز ندین بیاین هر چی تو دلتون هست و روی یه کاغذ بنویسین و مطمئن باشین خالی میشین . هر وقت دلم میگیره دوست دارم تنها باشم . خدایا پس کی میریم خونه دلم خیلی تنگه . خسته شدم از این خوابگاه مضخرف .
دارم خفه میشم دارم می ترکم . خدایا پس کی میشه از این زندان لعنتی خلاص شم . ![]()
خسته شدم به خدا خسته شدم از این دو رویی از این همه کمبود محبت خدا کنه این هفته هم خیلی زود بگذره تا هر چه زودتر بریم خونه .
اولین باره که سه هفته متوالی تو خوابگاه هستم اون ترم یه هفته در میان می اومدم خونه اما الآن .......
این ترم با اون ترم خیلی فرق داره البته خودم باعث شدم . از اول این ترم تصمیم گرفتم با بچه هایی که اخلاق و رفتارشون با من سازگار نیست فاصله بگیرم و سعی نکنم که اخلاق و رفتارشون روی منم تاثیر بگذاره ![]()
دیگه به خودم اومدم فهمیدم که من نمی تونم با طعنه با دیگران صحبت کنم . من نمیتونم همیشه همه چی رو به مسخرگی بگیرم و خیلی چیزای دیگه که نمیتونم بگم ........
اصلا این چیزا در شان من نیست من کجا اینها کجا ؟؟!!!!!
خلاصه با این حرفا باید دیگه متوجه شده باشین که من با اونا یعنی رقیه و الناز و فرناز کمی فاصله گرفتم . البته نه اینکه بگین دیگه صحبت نمی کنم و قهر هستم و این چیزا نه ! کمی فاصله گرفتم تا ببینم چی میشه ؟ به نظر شما من کار درستی می کنم ؟ ما خیلی با هم صمیمی بودیم اما الان خیلی تنها شدم خیلییییییییی .
میخوام اگه بشه ترم بعد به صورت مهمان بیام شیراز البته اگه بشه . آخه واقعا دیگه تحمل ندارم خسته شدم از این دنیا از این خوابگاه از این اتاق مسخره ......
بگذریم از این حرفا کم کم داریم به عید هم نزدیک میشیم از طرفی خیلی خوشحالم اما از یه طرف دیگه ناراحت . چقدر بده موقع سال تحویل همیشه گریه ام میگیره . یک سال دیگه گذشت و رفت و یه سال دیگه آماده ی اومدن و نشون میده ما یه قدم به مرگ نزدیکتر شدیم .
کاشکی بچه بودیم کوچیک بودیم اون موقع عید ها بهتر و بیشتر خوش میگذشت . آخه بچه ها هیچ غم و غصه ای تو دلاشون نیست صافه صاف هست .
همیشه هر وقت به عید نزدیک میشیم یادم به دو سال پیش می افته آموزشگاه می رفتیم .



یه روز بود که منو دوستم واسه کاور کامپیوتر به یه مغازه ی خدمات کامپیوتر ی رفتیم . بعد یه لحظه دوستم بهم اشاره کرد و گفت به اونی که نشسته یه نگاه بنداز !!
تا سرش پایین بود نگاش کردم یه پسر خیلی خوشگل درست مثل اونایی که از کشورهای خارجی اومده باشن و سر تا پا مشکی هم پوشیده بود .
بعد از خریدن کاور از مغازه بیرون اومدیم تا اومدیم منو دوستم به هم نگاه کردیمو هر دومون گفتیم westlife . آخه اون موقع ها ما یه گروهی دوست داشتیم همون گروه وست لایف رو میگم که ۵ تا پسر خوشگل با هم هماهنگ می خونن و هماهنگ می رقصن .
خلاصه این پسر واقعا شبیه مارک از گروه وست لایف بود . یعنی فتوکپی خودش بود . خلاصه از این ماجرا گذشت تا چند روز بعد همون پسر رو در آموزشگامون دیدیمش بعدا فهمیدیم که خونشون رو به روی آموزشگامون هست .
دوستم بهش میگفت wesy از اون موقع بین منو دوستم معروف شد به وسی ...... دیگه هر روز می دیدیمش . هر روز وسی سر آموزشگامون می ایستاد و همیشه هم دوستم میگفت بدو وسی دم در منتظرت ایستاده !!! دیگه به دیدنش عادت کرده بودیم یه روز که نمی اومد می گفتیم نکنه اتفاقی واسه وسی افتاده .
خلاصه چند بار هم اومد جلو تا صحبت کنه اما ما نذاشتیم .
یادمه یه روز تنها بودم آخه همیشه با دوستم می اومدم و میرفتم . اون روز دوستم سرما خورده بود و نیومده بود . به سر کوچه ی آموزشگاهمون که رسیدم یه دفعه دیدم وسی از بین درختها اومد بیرون و درست جلوی من ایستاد و داشت باهام صحبت میکرد من اصلا رو خودمم هم نیاوردم و اصلا حتی یه نگاه هم نکردم و راهم کج کردم و رفتم . خیلی بهش بر خورد . با اینکه خیلی خوشم می اومد ازش اما این کار رو کردم . پیش خودم گفتم تو دخترا التماست میکنن . به صورت خلاصه بگم که چند ماه بعد wesy اومد واسه همیشه خداحافظی کرد و رفت .


